سه ساله که میرم و میام
یک ساله که خونه مستقل گرفتم
هنوز نیامدند به من سری بزنند.
هنوز زندگی مجردی من را ب رسمیت نمیشناسند. هنوز هم باید مبارزه کنم.
من تا وقت مردن یک مبارزم.
تنم زخمی و روحم خسته است،
از این همه سال مبارزه…
.
یک بار به پدرم گفتم: چرا نمیای تهران خونه من؟
مثل همیشه گفت آخه تهرانم جا شد؟
گفتم: اگه من مریض بشم برم بیمارستان مجبور میشی میایی…
گفت: نه اون وقت هم تصویری صحبت میکنیم.
گفتم: اگه بمیرم برم بهشت زهرا دیگه واقعا مجبوری میایی….
گفت: اون وقت هم میگیم جنازه را بیارن اصفهان…تو اون موقع دیگه اختیاری نداری…
دیدگاهتان را بنویسید